فلسفه انتقال قوم کرمانج به خراسان
موضوع: فلسفه انتقال قوم کرمانج به خراسان
2008/12/8 7 PM
کردها که کلمه ایران را با یای مجهول می خوانند و
با رسم الخط کوردی چنین مینوشتن(ئیران)و(ئیر)و(ئار)هرسه به معنای (مقدس)و (اتش)می
باشنداز انجا که اتش در روزگار باستان مقدس ترین عناصر شناخته شده و موردنیاز بوده
است نامش از (ئیر)گرفته شده و چون سرزمین ایران نیز همچون اتش موردپرستش و تقدس
بوده است نام (ئیران)بر ان نهاده اند یعنی سرزمین مقدس و سرزمین وجایگاه دوست
داشتنی ومحترم وموردپرستش.وآریا به معنایی (ئاری ها)است.یعنی کسانی
که(ئار)=(آر)رامی پرستیدند.یعنی اتش پرست بودند.بنابراین مفهوم آریائی ها یا آری
ها کاملا اشکارا میشودکه چرا بر مردمان این سرزمین اطلاق شده است.بعدها بعضی از
آری های غیر کورد به هندوستان و برخی به اروپا مهاجرت کردند که امروزه شاخه های
هندی اروپای راتشکیل میدهند.اگر امروز واژه های همانند فراوانی درکرمانجی وزبانهای
انگلیسی والمانی یا فرانسوی میبینیم معلول همان علت قرابت اولیه است.
بابرسر كار امدن صفوي و براي مقابله با امپراتوري استعمارگر و توسعه طلب عثماني كه خود را وارث بالاستحقاق سزمين هاي اسلامي مي پنداشت مذهب تشيع را در مقابل تسنن در ايران رسميت داد.
تشكيل دولتي شيعه مذهب در ايران كه چهار طرف ان را حكومت هاي سني مذهب تشكيل مي داند كاري سهل و اسان نبود بنابراين ايران از هر سو به ويژه از شمال شرقي و غرب كشور مورد تجاوز امپراتوري عثماني وازبكان متحدش قرار گرفته بود.امپراتوري عثماني هر وقت مي خواست از غرب به سرزمين ما حمله كند جبهه اي نيزبه وسيله متحدان سني خود در شرق مي گشودوازبكان را به حمله ي خراسان و قتل و غارت و تخريب واميداشت .
شاه اسماعيل اول كس بود كه به وسيله كوردها قرامانلوتحت فرماندهي بيرام بيگ قرامانلو جبهه خراسان در مقابل اوزبكها را برقرار ساخت و بدنبال وي فرزندش شاه تهماسب با انتقال كردهاي زنگنه وچگني وزيك و كلهربه تقويت نيروهاي خراسان پرداخت.
در اواخر سلطنت سلطان محمد صفوي و اوائل حكومت شاه عباس اوزبكان بر شدت حملات خويش افزوده خراسان را تبديل به ويرانه اي ساختنند و شاه عباس جرات نكرد از منطقه ري پا فراتر نهد و عازم خراسان گردد. در نتيجه شهر هاي مشهد و اردكان و سبزوار و نيشاپور واسفراين يكي پس از ديگري به وسيله عبدالمومن خان اوزبك غارت و تخريب شدند و اين زمان سال 1000هجري مطابق پنجمين سال سلطنت شاه عباس بود . اسفراين از جمله شهر هائي بود كه همچون مشهد دربرابر هجوسيل اساي اوزبك بشدت مقاومت نمود. ابو مسلم خان چاولشو حاكم اسرافين با جمعي از غازيان استاد جلوواكراد وغيره كه در ان قلعه جمع امده بودند به حفظ و حراست قلعه و استحكام برج و بارو پرداخت و در لوازم قلعه داري مي كوشيدند و عبدالمومن خان در تسخير حسار اسفراين سعي بسياري نمود توپها نصب كرده و تا چهار ماه مدت محاصره امتداد يافته چند مرتبه يورش عظيم واقع شد ومحصوران قلعه مردانگيها كرده در هر يورش جمعي كثيري از بهادران اوزبكيه مقتول گشته و خندق قلعه از اجساد و قتيلان انباشته گرديد چنانچه موازي چهار هزار كس از اوزبكيه تخمينن در جنگ ان قلعه نابود شدند...
مجملا بعد از چهار ماه ابو مسلم خان زد و خورد نموده قلعه را نگا هداشت و كار محصوران تنگ شده...
اوزبكيه بربرج عروج نموده و بر قلعه مستولي گشتند و دست به قتل و غارت براورده برمتنفسي ابقاء نميكردند. ابو مسلم خان با چند نفر از جوانان دريكي از برج خود را حفظ نموده تا سه روز جنگ كردند و تا تير در تركيش و گلوله و باروت با خويش داشتند احدي از بهادران اوزبكيه جرات ان نبود كه بر ان برج ظفريابند. بعد از انكه اواز تفنگ انقطاع يافته صفير تير از رفتن بازماند اوزبكيه دانستند كه ديگر حالت محاربه ندارند هجوم نموده برج را گرفتند و ان شير مردان متاع گرانمايه جان را در رسته بازار اخلاص و غيرت و مردانگي به معرض بيع دراورده با خنجربران و تيغ خونفشان با اوزبكيه دست به گريبان شدند و مردانه وار شربت ناگوار هلاك چشيدند كچل قباد كلهر كه از جمله محصوران وگرفتاران ان برج بود ويكي از بهادران اوزبكيه كه اورا ميشناخت به مردانگي او حيف امده اورا حراست نموده و صحيح و سالم شب از اردوي اوزبكيه بيرون كرده به عراق (عراق عجم – قزوين و...)امده بود و حقيقت قضيه ي مذكور را به نوعي كه مرقوم گشت به بنده اسكندربيگ تركمان تقرير نمود...
بله شهرهاي خراسان يكي بعد از ديگري تخريب و نابود ميشد و جوانان و مردان ان در خاك و خون مي غلطيدند و زنان وكودكان به اسيري برده ميشدند كه در بازارهاي خيوه و بخارا به فروش ميرسيدند و شاه عباس به اصطلاح كبير فارغ از هرگونه نگراني در دربار قزوين در عيش ونوش ولهوولعب يود.
درسال1001فرهاد خان قرامانلو سپهسالار شاه عباس .گيلان و مازنداران را بتصرف در اورد وبه مرزهاي خراسان نزديك شد. اردوي شاه عباس نيز تابسطام پيش امد اما چون نامه ي تهديد اميز عبدالمومن خان به اورسيد از بيم جان خود بسوي قزوين بازگشت.
در سال هفتم جلوس شاه عباس فرهاد خان كردقرامانلو و برادرش ذوالفقارخان به تمام شورش هاي گيلان پايان دادند چون در سال هشتم جلوس خوزستان سر به شورش برداشت فرهاد خان عازم سركوبي ان شورش ان منطقه شد. در سال بعد كه نهمين سال جلوس شاه ومطابق1004 قمري بود شاه عباس به جمع نيرو پرداخت كه به سوي خراسان حركت كند چون اوضاع خراسان و اثرات سوئي كه بر اثر بي كفايتي شاه عباس در سراسر ايران بخشيده بود شاه را مجبور ميكرد وضع خويش را در قبال بيگانه گان در جبهه ي شرقي روشن كند تا شورش هاي داخلي فروكش نمايد. ذوالفقارخان كرد قرامانلو برادر فرهاد خان سپهسالار ايران با چهار هزار كس از لشكر اذربايجان از قزوين مامور حركت بسوي خراسان شد وشاه نيز بدنبال وي براه افتاد در ييلاق فيروز كوه فرهادخان قرامانلو نيز باسپاه تحت فرماندهي خويش به اردوي شاه پيوست.
شاه عباس پس از ديدن سان سپاه بيست هزار نفري خويش در چمن بسطام نامه اي به عبدالمومن خان ازبك نوشت ووسيله ي قطبالدين اقاي كردچگني ارسال داشت منظور از ارسال نامه اين بود كه شايد عبدالمومن خان دچار وحشت شده خراسان را رها كرده به ازبكستان بازگردد و شاه بدون جنگ وارد خراسان شود.
اما عبدالمومن خان نه تنها بيمي به خود راه نداد بلكه قطب الدين چگني را نيز به قتل رسانيد . شاه عباس با شنيدن اين خبر فرهاد خان وذالفقارخان قرامانلو را به مامور به پيشروي نمود و از بسطام عازم جاجرم شد كه در اين جنگي بين طلايه داران و اوزبكيه و فرهاد خان در گرفت و به شكست و فرار اوزبكيه انجاميد .سپاه ايران از جاجرم به سنخاست و از اجا به ايره (ايرج) و فريمان دريك فرسخي غرب اسفراين نقل مكان نمود.اوزبكيه در اولين برخورد دچار شكست شده بودند عبدالمومن خان را بران داشت از منطقه اسفراين به سوي مشهد عقب نشيني كند شاه عباس وارد شهر ويران شده ي اسفراين گشت و حكومت انجارابه بوداق خان كردچگني تفويض داشت كه در اباداني و بازسازي ان شهر اهتام ورزد و برج وباروي انرا بنا نمايد .
شاه عباس جرا ت نكرد عبدالمومن خان را نعقيب نموده خراسان را ازوجود منحوس اوزبكيه پاك سازد از اين رو به استراباد بازگشت و عبدالمومن خان نيز باشنيدن اين خبر از مشهد به اسفراين بازگشت نموده بقيه مردم انجارا نيز مجددا قتل عام نمود. چون شاه عباس به قزوين رسيد و خبر فوت سلطان مراد خان امپراتوري عثماني و جلوس پسرش سلطان محمد خان را شنيد ذوالفقار خان قرامانلو را به عنوان ايلچي براي عرض تسليت و تبريك به دربار روم فرستاد (و مشاراليه به ائين شايسته و اراستگي تمام متوجه روم گشت والحق ان خدمت را بروجه لايق بتقديم برسانيد).
درسال 1005هجري اوزبكه ها به تاخت و تازهاي خود در خراسان ميدان وسيعتري داده و تا يزد پيش رفتند و ليكن در انجا از نيروهاي افشار مقيم يزد و شكست خورده عقب نشيني نمودند.
در سال1006هجري جماعتي اوزبكيه پاي از دايره اعتدال بيرون نهاده از دو طرف به حدود ممالك تاخت اورده و اسين و يغماي ايشان از خراسان به عراق رسيده و جمعي از جنود اوزبكيه به بسطام و دامغان امده و بعضي جهت و غارت اموال به مواضع و محال پراكنده شده و بعضي ديگر در كيمن مددكاري نشيتند حسين خان چگني كه بعد از معزولي از ايالت همدان حاكم بسطام شده بود با معدودي سپاه به قصد مدافعه ان گروه سوار شده و اسي و جلادت پيش راندند و از جنود اوزبكيه جمعي از كينگاه بيرون امده و جلوريز برسرايشان تاختند و سلك جمعيت ايشان را از هم پاشيده رخنه در بنياد حيات جمعي كثير انداختند . حسينعلي خان و ميرزا علي عرب بعد از محاربه به بسيار شربت گوارا ممات چشيده راه عدم پيمودند و جمعي ديگر از ان فئه غارتگر از تراشيزه راه بيابان كوهرزمن اعمال دامغان پيش گرفته و سرازالكاي خوار براوردند و اثر تاخت ايشان تا اران و بيدگل كاشان كه يطرف ان به باديه پيوسته است رسيد. داروغه سمانان نيز بطريق حسنعلي خان زياده حسابي از ان طبقه نگرفته... بين الجانبين محاربه صعب افتاد. داروغه كاري نساخته سمنانيان منهزم و بد حال گشتند.اما شاه عليخان مير چشمگزگ در الكاري خوار از اين حال اگاه گشته با جمعي از غازيان چشگزگ به تعاقب ان جماعت در حركت در امد ودر باديه به جنورد اوزبكيه رسيده و جنگ در پيوستند وچند نفر از بهادران اوزبكيه تاب مقاومت نياورده شكسته وپريشان حال دست از اموال بازداشته راه فرار پيمودند وشاه عليخان استرداد غنايم ايشان نموده ومظفر ومنصور بازگشت.سرهاي قتيلان وگرافتاران را به درگاه عالم پناه اوردند و بعداز واقعه مذكور اوزبكيه پاي در دامن كشيده و دست درازي بهيچ طرف نتوانستند كرد...
جريان مذكور پاسخ به كساني است كه مي گويند شاه عباس كردهاي چمشگزك را به خراسان تبعيد كرد!! واژه تبعيد به هيچ وجه درست نيست . وبر خلاف انچه تصور مي رود كه كردها مظلوم واقع شدند واز كوي برزن خويش به خراسان اورده گشتند.بايد گفت كه كردها كساني نبودند كه ظلم بر انها قرار گيرد بلكه اينها قدرتمندترين نيروهاي مجهز و هميشه اماده و در واقع همان گارد حاويدان و عهد هخامنشي بودند شمشير و تيروكمان و گرز وسپر ونيزه شان هميشه همراهشان بوده است. برات بهادر جريستاني (پدر بزرگ اقاي عليزاده موسس چاپخانه شيروان)تا دم مرگ نيز شب و روز نيزه اش در كنارش بوده است .حتي هنگامي كه جهت قضاي حاجت نيز ميرفته است اول نيزه اش را بر ميداشته وقتي از او سوال ميشود كه اكنون كه تركمن ها حمله نمي كنند چرا نيزه را بر ميداري ؟گفته بود كه اگر وقتي در اين فاصله دشمن حمله كرد . من بگويم دشمن تو بايستي تامن بروم نيزه ام را بياورم!! و برات بهادر به مردم جريستان كه در نوار مرزي ايران و روسيه اسكان دارند گفته بود:اسلحه شما ناموس شماست . هرگز اسحله خودرا از خويش جدا نسازيد.اري برادر چنين مرداني بودنند كه اين اب و خاك را از تهاجم دشمنان متجاوز محفوظ نگهداشتند .وقتي ميبينم شاه عباس تصور جرات روبرو شدن با اوزبك هارا هم ندارد سرانجام يك شاه عليخان چمشگزگ پيدا ميشود كه از اوردوگاه خوار و ورامين سرراه ازبكاني كه از خراسان تا كاشان را چاپيده اند بگيرد وانها را خرد و نابود كند و چنان ضرب شستي به انها نشان دهد كه تا خراسان و كوه و دشت و كويررا زير پا بگذارد وپشت سرشان را نگاه نكنند.تا انجا دو ضربت كردي متجاوزان اوزبك چشيده بودند يكي در اسفراين به وسيله نيروهاي قرامانلو و ديگري به دست شاه عليخان رئيس كردان چمشگزگ كه اين زمان از مهاباد كوچيده و در خوار اسكان داشتند .شاه عليخان ان مرد حماسه افريني كه با يك اشره 45هزار خانوار كرد بسيج ميشود (اگربگويم از هر خانواده اي به طور متوسط يكنفر يكنفر سوار وارد ميدان كارزار شود)ايا شاه عباس قدرت دارد چنين نيروي را بلااجبار از مهاباد كوچ دهد و به اصطلاح بعضي ها اواره و اسير كند و به خراسان تبعيد نمايد؟
مگر تبعيد كردها شوخي بود؟
كردها به ميل و رغبت خود از منطقه ازربايجان و مهاباد به نزديكي تهران كنوني كه ان موقعه ملك ري ميگفتند و بهترين سرزمينهاي حاصلخيز ايران را در برداشت كوچ كردند زيرا منطقت اذربايجان و كردستان نميتوانست كه اين همه نيرو را در خود جذب كند. چونكه سالهل بود كه ترك ها نيز در اين مناطق اسكان يافته بودند وبر اثر بي كفايتي سلطان محمد خودابنده سرزمينهاي قفقاز جنوبي يعني قرابغ و شيروان و گنجه و نخجوان و سواحل ارس كه محل اسكان و ييلاق كردها ي چمشگزگ و شادلو بود و پس از جنگهاي متعدد از تصرف ايرانيان و خارج وبه اشغال نيروهاي عثماني در امده بود و كردها قاجار و استاجلوها و افشارها از ان مناطق به داخل اذربايجان كنوني كوچيده بودند علاوه بر اينها كردهاي لبنان و سوريه و عراق و تركيه و هم بسيارشان به خاطر داشتن علاقه ي شديد ننسبت به ايران ان سر سميزن هارا كه زير سلطه عثماني بود رها كرده و به اطراف مهاباد و سرزمين مكري كوچيده بودند جمع شدن تمام نيروهاي كرد و در ان منطقه باعث شده بود كه گله ها و احشامشان از بابت تعليف دچار مضيقه شوند و همواره برسر مراتع و ابگاه و علفگاه ميان ايلات اختلاف و نزاع روي دهد . شاه عباس هم كه شخص زرنگ وسياستمدار بود از اجتماع اين نيروي عظيم كرد در ان منطقه به وحشت افتاده و چاره انديشيد و سران چمشگزگ را به اين عنوان كه نواحي خوار ورامين براي دامداري و كشاورزي منطقهاي كافي و مناسب مي باشد انان را براي چنين كوچ و حركت بزرگي تشويق و اماده ساخت . اما وقتي كردها دو سه سالي در خوار ماندند و تاخت و تازهاي اوزبكيه را در خراسان از دور و نزديك ملاحضه نمودند غيرت و شجاعت و جسارت فطري و جلبي به انها اجازه نداد كه در انجا اسوده زندگي كنند در حالي كه زنان و دختران و كوردكان ايران به اسارت مشتي اوزبك غارتگر ومتجاوز در ايد و شهر هاي خراسان و يكي پس از ديگري تبديل به ويرانه گردد از اين رو خروشيدنند و با چنين عقيده و ايماني راسخ سر راه را بر غارتگران بگرفتند و مفزشان رابا مشتهاي اهنين بكوبيدند و چنان ضربتي برانها وارد ساختند كه هر گز فراموش نكنند و به دنبال اين جريان شاه عباس اعلام امادگي كردند كه حاضرند خراسان را از وجود منحوس اوزبك پاكسازي نمايند و بدين قصد ميمون ومبارك كوچ وكوچ سوار بر اسبهاي كوه پيكر با اواي درينگ و درنگ ناي وجرس و شتران و كاروان براي انجام رسالتي بس مهم و خطير عازم سرزمين بلاديده ي خراسان شدند و قدم به قدم اين خطه ي فرزندان اشك را پاكسازي كرده تا خود را به شهر نسا پايتخت باستاني اشكانيان رسانيدند و در انجا اسكان يافتند و به مرزداري خراسان وسيع پرداختند .و همچنان كه ايل عظيم كرد بسوي خراسان پيش امد شهرهاي مسير را كي بعد از ديگري پاكسازي و در اختيار شان قرار مي گرفت و اولين شهر بسطام بود كه حكومت انجا به بيرامعلي سلطان چگني برادر حسنعلي خان چگني حاكم سابق كه بدست اوزبكان كشته شد تعلق گرفت
بابرسر كار امدن صفوي و براي مقابله با امپراتوري استعمارگر و توسعه طلب عثماني كه خود را وارث بالاستحقاق سزمين هاي اسلامي مي پنداشت مذهب تشيع را در مقابل تسنن در ايران رسميت داد.
تشكيل دولتي شيعه مذهب در ايران كه چهار طرف ان را حكومت هاي سني مذهب تشكيل مي داند كاري سهل و اسان نبود بنابراين ايران از هر سو به ويژه از شمال شرقي و غرب كشور مورد تجاوز امپراتوري عثماني وازبكان متحدش قرار گرفته بود.امپراتوري عثماني هر وقت مي خواست از غرب به سرزمين ما حمله كند جبهه اي نيزبه وسيله متحدان سني خود در شرق مي گشودوازبكان را به حمله ي خراسان و قتل و غارت و تخريب واميداشت .
شاه اسماعيل اول كس بود كه به وسيله كوردها قرامانلوتحت فرماندهي بيرام بيگ قرامانلو جبهه خراسان در مقابل اوزبكها را برقرار ساخت و بدنبال وي فرزندش شاه تهماسب با انتقال كردهاي زنگنه وچگني وزيك و كلهربه تقويت نيروهاي خراسان پرداخت.
در اواخر سلطنت سلطان محمد صفوي و اوائل حكومت شاه عباس اوزبكان بر شدت حملات خويش افزوده خراسان را تبديل به ويرانه اي ساختنند و شاه عباس جرات نكرد از منطقه ري پا فراتر نهد و عازم خراسان گردد. در نتيجه شهر هاي مشهد و اردكان و سبزوار و نيشاپور واسفراين يكي پس از ديگري به وسيله عبدالمومن خان اوزبك غارت و تخريب شدند و اين زمان سال 1000هجري مطابق پنجمين سال سلطنت شاه عباس بود . اسفراين از جمله شهر هائي بود كه همچون مشهد دربرابر هجوسيل اساي اوزبك بشدت مقاومت نمود. ابو مسلم خان چاولشو حاكم اسرافين با جمعي از غازيان استاد جلوواكراد وغيره كه در ان قلعه جمع امده بودند به حفظ و حراست قلعه و استحكام برج و بارو پرداخت و در لوازم قلعه داري مي كوشيدند و عبدالمومن خان در تسخير حسار اسفراين سعي بسياري نمود توپها نصب كرده و تا چهار ماه مدت محاصره امتداد يافته چند مرتبه يورش عظيم واقع شد ومحصوران قلعه مردانگيها كرده در هر يورش جمعي كثيري از بهادران اوزبكيه مقتول گشته و خندق قلعه از اجساد و قتيلان انباشته گرديد چنانچه موازي چهار هزار كس از اوزبكيه تخمينن در جنگ ان قلعه نابود شدند...
مجملا بعد از چهار ماه ابو مسلم خان زد و خورد نموده قلعه را نگا هداشت و كار محصوران تنگ شده...
اوزبكيه بربرج عروج نموده و بر قلعه مستولي گشتند و دست به قتل و غارت براورده برمتنفسي ابقاء نميكردند. ابو مسلم خان با چند نفر از جوانان دريكي از برج خود را حفظ نموده تا سه روز جنگ كردند و تا تير در تركيش و گلوله و باروت با خويش داشتند احدي از بهادران اوزبكيه جرات ان نبود كه بر ان برج ظفريابند. بعد از انكه اواز تفنگ انقطاع يافته صفير تير از رفتن بازماند اوزبكيه دانستند كه ديگر حالت محاربه ندارند هجوم نموده برج را گرفتند و ان شير مردان متاع گرانمايه جان را در رسته بازار اخلاص و غيرت و مردانگي به معرض بيع دراورده با خنجربران و تيغ خونفشان با اوزبكيه دست به گريبان شدند و مردانه وار شربت ناگوار هلاك چشيدند كچل قباد كلهر كه از جمله محصوران وگرفتاران ان برج بود ويكي از بهادران اوزبكيه كه اورا ميشناخت به مردانگي او حيف امده اورا حراست نموده و صحيح و سالم شب از اردوي اوزبكيه بيرون كرده به عراق (عراق عجم – قزوين و...)امده بود و حقيقت قضيه ي مذكور را به نوعي كه مرقوم گشت به بنده اسكندربيگ تركمان تقرير نمود...
بله شهرهاي خراسان يكي بعد از ديگري تخريب و نابود ميشد و جوانان و مردان ان در خاك و خون مي غلطيدند و زنان وكودكان به اسيري برده ميشدند كه در بازارهاي خيوه و بخارا به فروش ميرسيدند و شاه عباس به اصطلاح كبير فارغ از هرگونه نگراني در دربار قزوين در عيش ونوش ولهوولعب يود.
درسال1001فرهاد خان قرامانلو سپهسالار شاه عباس .گيلان و مازنداران را بتصرف در اورد وبه مرزهاي خراسان نزديك شد. اردوي شاه عباس نيز تابسطام پيش امد اما چون نامه ي تهديد اميز عبدالمومن خان به اورسيد از بيم جان خود بسوي قزوين بازگشت.
در سال هفتم جلوس شاه عباس فرهاد خان كردقرامانلو و برادرش ذوالفقارخان به تمام شورش هاي گيلان پايان دادند چون در سال هشتم جلوس خوزستان سر به شورش برداشت فرهاد خان عازم سركوبي ان شورش ان منطقه شد. در سال بعد كه نهمين سال جلوس شاه ومطابق1004 قمري بود شاه عباس به جمع نيرو پرداخت كه به سوي خراسان حركت كند چون اوضاع خراسان و اثرات سوئي كه بر اثر بي كفايتي شاه عباس در سراسر ايران بخشيده بود شاه را مجبور ميكرد وضع خويش را در قبال بيگانه گان در جبهه ي شرقي روشن كند تا شورش هاي داخلي فروكش نمايد. ذوالفقارخان كرد قرامانلو برادر فرهاد خان سپهسالار ايران با چهار هزار كس از لشكر اذربايجان از قزوين مامور حركت بسوي خراسان شد وشاه نيز بدنبال وي براه افتاد در ييلاق فيروز كوه فرهادخان قرامانلو نيز باسپاه تحت فرماندهي خويش به اردوي شاه پيوست.
شاه عباس پس از ديدن سان سپاه بيست هزار نفري خويش در چمن بسطام نامه اي به عبدالمومن خان ازبك نوشت ووسيله ي قطبالدين اقاي كردچگني ارسال داشت منظور از ارسال نامه اين بود كه شايد عبدالمومن خان دچار وحشت شده خراسان را رها كرده به ازبكستان بازگردد و شاه بدون جنگ وارد خراسان شود.
اما عبدالمومن خان نه تنها بيمي به خود راه نداد بلكه قطب الدين چگني را نيز به قتل رسانيد . شاه عباس با شنيدن اين خبر فرهاد خان وذالفقارخان قرامانلو را به مامور به پيشروي نمود و از بسطام عازم جاجرم شد كه در اين جنگي بين طلايه داران و اوزبكيه و فرهاد خان در گرفت و به شكست و فرار اوزبكيه انجاميد .سپاه ايران از جاجرم به سنخاست و از اجا به ايره (ايرج) و فريمان دريك فرسخي غرب اسفراين نقل مكان نمود.اوزبكيه در اولين برخورد دچار شكست شده بودند عبدالمومن خان را بران داشت از منطقه اسفراين به سوي مشهد عقب نشيني كند شاه عباس وارد شهر ويران شده ي اسفراين گشت و حكومت انجارابه بوداق خان كردچگني تفويض داشت كه در اباداني و بازسازي ان شهر اهتام ورزد و برج وباروي انرا بنا نمايد .
شاه عباس جرا ت نكرد عبدالمومن خان را نعقيب نموده خراسان را ازوجود منحوس اوزبكيه پاك سازد از اين رو به استراباد بازگشت و عبدالمومن خان نيز باشنيدن اين خبر از مشهد به اسفراين بازگشت نموده بقيه مردم انجارا نيز مجددا قتل عام نمود. چون شاه عباس به قزوين رسيد و خبر فوت سلطان مراد خان امپراتوري عثماني و جلوس پسرش سلطان محمد خان را شنيد ذوالفقار خان قرامانلو را به عنوان ايلچي براي عرض تسليت و تبريك به دربار روم فرستاد (و مشاراليه به ائين شايسته و اراستگي تمام متوجه روم گشت والحق ان خدمت را بروجه لايق بتقديم برسانيد).
درسال 1005هجري اوزبكه ها به تاخت و تازهاي خود در خراسان ميدان وسيعتري داده و تا يزد پيش رفتند و ليكن در انجا از نيروهاي افشار مقيم يزد و شكست خورده عقب نشيني نمودند.
در سال1006هجري جماعتي اوزبكيه پاي از دايره اعتدال بيرون نهاده از دو طرف به حدود ممالك تاخت اورده و اسين و يغماي ايشان از خراسان به عراق رسيده و جمعي از جنود اوزبكيه به بسطام و دامغان امده و بعضي جهت و غارت اموال به مواضع و محال پراكنده شده و بعضي ديگر در كيمن مددكاري نشيتند حسين خان چگني كه بعد از معزولي از ايالت همدان حاكم بسطام شده بود با معدودي سپاه به قصد مدافعه ان گروه سوار شده و اسي و جلادت پيش راندند و از جنود اوزبكيه جمعي از كينگاه بيرون امده و جلوريز برسرايشان تاختند و سلك جمعيت ايشان را از هم پاشيده رخنه در بنياد حيات جمعي كثير انداختند . حسينعلي خان و ميرزا علي عرب بعد از محاربه به بسيار شربت گوارا ممات چشيده راه عدم پيمودند و جمعي ديگر از ان فئه غارتگر از تراشيزه راه بيابان كوهرزمن اعمال دامغان پيش گرفته و سرازالكاي خوار براوردند و اثر تاخت ايشان تا اران و بيدگل كاشان كه يطرف ان به باديه پيوسته است رسيد. داروغه سمانان نيز بطريق حسنعلي خان زياده حسابي از ان طبقه نگرفته... بين الجانبين محاربه صعب افتاد. داروغه كاري نساخته سمنانيان منهزم و بد حال گشتند.اما شاه عليخان مير چشمگزگ در الكاري خوار از اين حال اگاه گشته با جمعي از غازيان چشگزگ به تعاقب ان جماعت در حركت در امد ودر باديه به جنورد اوزبكيه رسيده و جنگ در پيوستند وچند نفر از بهادران اوزبكيه تاب مقاومت نياورده شكسته وپريشان حال دست از اموال بازداشته راه فرار پيمودند وشاه عليخان استرداد غنايم ايشان نموده ومظفر ومنصور بازگشت.سرهاي قتيلان وگرافتاران را به درگاه عالم پناه اوردند و بعداز واقعه مذكور اوزبكيه پاي در دامن كشيده و دست درازي بهيچ طرف نتوانستند كرد...
جريان مذكور پاسخ به كساني است كه مي گويند شاه عباس كردهاي چمشگزك را به خراسان تبعيد كرد!! واژه تبعيد به هيچ وجه درست نيست . وبر خلاف انچه تصور مي رود كه كردها مظلوم واقع شدند واز كوي برزن خويش به خراسان اورده گشتند.بايد گفت كه كردها كساني نبودند كه ظلم بر انها قرار گيرد بلكه اينها قدرتمندترين نيروهاي مجهز و هميشه اماده و در واقع همان گارد حاويدان و عهد هخامنشي بودند شمشير و تيروكمان و گرز وسپر ونيزه شان هميشه همراهشان بوده است. برات بهادر جريستاني (پدر بزرگ اقاي عليزاده موسس چاپخانه شيروان)تا دم مرگ نيز شب و روز نيزه اش در كنارش بوده است .حتي هنگامي كه جهت قضاي حاجت نيز ميرفته است اول نيزه اش را بر ميداشته وقتي از او سوال ميشود كه اكنون كه تركمن ها حمله نمي كنند چرا نيزه را بر ميداري ؟گفته بود كه اگر وقتي در اين فاصله دشمن حمله كرد . من بگويم دشمن تو بايستي تامن بروم نيزه ام را بياورم!! و برات بهادر به مردم جريستان كه در نوار مرزي ايران و روسيه اسكان دارند گفته بود:اسلحه شما ناموس شماست . هرگز اسحله خودرا از خويش جدا نسازيد.اري برادر چنين مرداني بودنند كه اين اب و خاك را از تهاجم دشمنان متجاوز محفوظ نگهداشتند .وقتي ميبينم شاه عباس تصور جرات روبرو شدن با اوزبك هارا هم ندارد سرانجام يك شاه عليخان چمشگزگ پيدا ميشود كه از اوردوگاه خوار و ورامين سرراه ازبكاني كه از خراسان تا كاشان را چاپيده اند بگيرد وانها را خرد و نابود كند و چنان ضرب شستي به انها نشان دهد كه تا خراسان و كوه و دشت و كويررا زير پا بگذارد وپشت سرشان را نگاه نكنند.تا انجا دو ضربت كردي متجاوزان اوزبك چشيده بودند يكي در اسفراين به وسيله نيروهاي قرامانلو و ديگري به دست شاه عليخان رئيس كردان چمشگزگ كه اين زمان از مهاباد كوچيده و در خوار اسكان داشتند .شاه عليخان ان مرد حماسه افريني كه با يك اشره 45هزار خانوار كرد بسيج ميشود (اگربگويم از هر خانواده اي به طور متوسط يكنفر يكنفر سوار وارد ميدان كارزار شود)ايا شاه عباس قدرت دارد چنين نيروي را بلااجبار از مهاباد كوچ دهد و به اصطلاح بعضي ها اواره و اسير كند و به خراسان تبعيد نمايد؟
مگر تبعيد كردها شوخي بود؟
كردها به ميل و رغبت خود از منطقه ازربايجان و مهاباد به نزديكي تهران كنوني كه ان موقعه ملك ري ميگفتند و بهترين سرزمينهاي حاصلخيز ايران را در برداشت كوچ كردند زيرا منطقت اذربايجان و كردستان نميتوانست كه اين همه نيرو را در خود جذب كند. چونكه سالهل بود كه ترك ها نيز در اين مناطق اسكان يافته بودند وبر اثر بي كفايتي سلطان محمد خودابنده سرزمينهاي قفقاز جنوبي يعني قرابغ و شيروان و گنجه و نخجوان و سواحل ارس كه محل اسكان و ييلاق كردها ي چمشگزگ و شادلو بود و پس از جنگهاي متعدد از تصرف ايرانيان و خارج وبه اشغال نيروهاي عثماني در امده بود و كردها قاجار و استاجلوها و افشارها از ان مناطق به داخل اذربايجان كنوني كوچيده بودند علاوه بر اينها كردهاي لبنان و سوريه و عراق و تركيه و هم بسيارشان به خاطر داشتن علاقه ي شديد ننسبت به ايران ان سر سميزن هارا كه زير سلطه عثماني بود رها كرده و به اطراف مهاباد و سرزمين مكري كوچيده بودند جمع شدن تمام نيروهاي كرد و در ان منطقه باعث شده بود كه گله ها و احشامشان از بابت تعليف دچار مضيقه شوند و همواره برسر مراتع و ابگاه و علفگاه ميان ايلات اختلاف و نزاع روي دهد . شاه عباس هم كه شخص زرنگ وسياستمدار بود از اجتماع اين نيروي عظيم كرد در ان منطقه به وحشت افتاده و چاره انديشيد و سران چمشگزگ را به اين عنوان كه نواحي خوار ورامين براي دامداري و كشاورزي منطقهاي كافي و مناسب مي باشد انان را براي چنين كوچ و حركت بزرگي تشويق و اماده ساخت . اما وقتي كردها دو سه سالي در خوار ماندند و تاخت و تازهاي اوزبكيه را در خراسان از دور و نزديك ملاحضه نمودند غيرت و شجاعت و جسارت فطري و جلبي به انها اجازه نداد كه در انجا اسوده زندگي كنند در حالي كه زنان و دختران و كوردكان ايران به اسارت مشتي اوزبك غارتگر ومتجاوز در ايد و شهر هاي خراسان و يكي پس از ديگري تبديل به ويرانه گردد از اين رو خروشيدنند و با چنين عقيده و ايماني راسخ سر راه را بر غارتگران بگرفتند و مفزشان رابا مشتهاي اهنين بكوبيدند و چنان ضربتي برانها وارد ساختند كه هر گز فراموش نكنند و به دنبال اين جريان شاه عباس اعلام امادگي كردند كه حاضرند خراسان را از وجود منحوس اوزبك پاكسازي نمايند و بدين قصد ميمون ومبارك كوچ وكوچ سوار بر اسبهاي كوه پيكر با اواي درينگ و درنگ ناي وجرس و شتران و كاروان براي انجام رسالتي بس مهم و خطير عازم سرزمين بلاديده ي خراسان شدند و قدم به قدم اين خطه ي فرزندان اشك را پاكسازي كرده تا خود را به شهر نسا پايتخت باستاني اشكانيان رسانيدند و در انجا اسكان يافتند و به مرزداري خراسان وسيع پرداختند .و همچنان كه ايل عظيم كرد بسوي خراسان پيش امد شهرهاي مسير را كي بعد از ديگري پاكسازي و در اختيار شان قرار مي گرفت و اولين شهر بسطام بود كه حكومت انجا به بيرامعلي سلطان چگني برادر حسنعلي خان چگني حاكم سابق كه بدست اوزبكان كشته شد تعلق گرفت
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |











